انسان، فراتر از "دولتی ـ خصوصی" (2)
دانشکده شهید رجایی - نشست با اعضای تشکلهای دانشجویی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام عرض میکنم خدمت خواهران عزیز و برادران محترم. یکی دو بار دیگر هم در سمینارهای سالهای قبلتان من قرار بود شرفیاب شوم خدمت شما ولی توفیق نبود. هر بار یک مشکلی پیش آمد. خیلی خوشبخت هستم از اینکه خدمت دوستان میرسم و عرض ادب میکنم به شما.
در دههی اول انقلاب و سالهای اول انقلاب بچههایی که در حوزهی فعالیتهای دانشجویی یا فعالیتهای سیاسی غیر دانشجویی در همین حوزهها کار میکردند با یک پتانسیل و ظرفیت بسیار بالایی تلاش میکردند. شما شرایطتان با شرایط آنها الان متفاوت است ولی تلاشتان نباید کمتر از تلاش آنها باشد. آن دوران بچهها در جمعهای دانشجویی چه سالهای اول قبل از انقلاب چه سالهای اول بعد از انقلاب در آن واحد 4، 5 تا مأموریت خودشان برای خودشان تعریف میکردند و عمل میکردند. بدون اینکه از جایی به آنها دستوری برسد، بخشنامهای بشود، تحت نظارت رسمیای باشند، کسی گزارش کاری از آنها بخواهد. طوری بود که بچهها دستکم هفتهای یک کتاب را در جمع مطالعه میکردند، خلاصهنویسی میکردند و به بحث میگذاشتند. علاوه بر اینکه مثلاً فعالیتهای ورزشی و رزمی مثل کوه و اینها داشتند. علاوه بر اینکه به مناطق محروم و خانوادههای فقیر، مناطق فقیرنشین سرکشی میکردند و رفتار اینچنینی در کارشان زیاد بود. بعد از انقلاب هم در کنار همهی این کارها و فعالیتهای دانشجویی به اصطلاح درگیریهایی که به اینها تحمیل میشد از طرف گروههای مختلف سیاسی که در دانشگاهها فعال بودند که تا حد ترور شدن بچهها پیش میرفت. از آن طرف یک پایشان در جنگ بود یک پایشان در درس و بحث دانشگاهشان بود در مطالعه بود. در 3، 4 جبهه بچهها آن سالها مبارزه میکردند و خستگیناپذیر. تقریباً چند صدتا بچه دانشجو کل نهادهای انقلاب و جنگ را ساختند. یعنی جهاد و سپاه و همهی این تشکیلاتها را چند صدتا بچههای دانشجو مثل شماها ساختند در حالی که عرض کردم در آن واحد در 3، 4 تا جبهه میجنگیدند. یعنی یک پایشان در جبهه بود یک پایشان در دانشگاه بود. مطالعاتشان را داشتند کارهای خدماترسانی پشت جبهه به محروحین را داشتند. پشت جبهه گاهی در خطر ترور شدن بودند. خب شما میدانید 2، 3 هزار چند هزار از بچههای انقلاب و مردم ترور شدند در سالهای 59 و 60 و 61 و اینها. علاوه بر آنها یک پایشان در جبهه بود که در خطر شهادت و جانبازی و این چیزها بودند. واقعاً در یک همچین وضعی زیر آتش و دود و باروت این بچهها کتاب میخواندند کار میکردند و خدمت به محرومین. فضا الان برای شما نسبت به آن موقع خیلی راحت است. شما در اتاق پذیرایی تاریخ انقلاب نشستید، پشت میز و زیر کولر دارید دوران جنبش دانشجوییتان را میگذرانید. این جنبش دانشجویی که قبل از انقلاب یا دههی اول انقلاب بود یک جنبش دانشجویی بود پر از تهدید و خطر و مشکلات و سختیها. امروز جنبش دانشجویی البته یک رسالت دیگری دارد. رسالت سختافزاری و خطرهای سختافزاری کمتر متوجه آن است اما رسالتهای نرمافزاری، کارهای فکری و تئوریک و حضور در صحنه امروز به نظر من هوشیاری دو برابر آن موقع میطلبد. ممکن است سختیهای جسمی آن کمتر باشد، خطرات ظاهریاش کمتر باشد اما پیچیدگیاش و حساسیت آن بیشتر است. بنابراین هم باید به شما خسته نباشید و هم اینها را گفتم که تشویق شوید. هستههای مطالعاتی، حضور در صحنه، کار، رفت و آمد در جلسات، این پیگیریها خستهتان نکند و فکر نکنید این کارها کارهای بیاهمیتی است. کارهای بسیار مهمی است و هرچه هم سخت و مشکل باشد نسبت به کارهایی که نسلهای قبل از شما کردند خطر و سختیاش کمتر است. در عین حال من عرض کردم پیچیدهتر و به نظر من مهمتر است.
عنوانی که دوستان یک عنوان عام و نسبتاً مبهمی را به من تلفنی فرموده بودند و پیشنهاد کرده بودند. بنابراین تحت همین عنوان ارتباط نظریهسازیها با دولتسازی، ارتباط نظریهسازی با دولتسازی و بررسی ربط نه چندان خفی بین نظریهسازی در حوزهی معرفت و دین از یک طرف با نظریهسازی در حوزهی دولت و اقتصاد و سیاست یا جامعهسازی بهاصطلاح. این میتواند یک محور مشخصتری باشد از بحث بسیار فراگیری که عنوانش باشد تعلیم و تربیت و دولتسازی. حالا البته من اینجا یک توضیح مفصل نظری را ضروری میدانم اما اگر بخواهم به آن بپردازم کل وقت من را میگیرد و شما را هم خسته میکند و به نتیجه هم نمیرسیم. من فعلاً آن را مفروض میگیرم و با یکی دوتا مثال خواهم کوشید که تأثیر نوع نظریهسازی در حوزهی معرفت و دین و علم، نوع تأثیرش را بر نظریهسازی در حوزهی اجتماعی و اقتصادی که دولتسازی میکند به اصطلاح روشنتر بکنم. حالا رابطهی بین این دو حوزهی نظر و عمل یک رابطهی سیکلیک است، یک رابطهی حلقوی با همدیگر دارند که بین نظریهی دینی معرفتی با دولتسازی تقدم و تؤخر اینها نسبت به هم دورهای میکند، ذومراتب میکند. خیلی ساده و یکراست نیست. ولی در حین بحث من مثالهایی میزنم که متوجه شوید چرا بعضی از ضد بشریترین نظریههای تعلیم و تربیت و انسانشناسی بهاصطلاح با ادبیات مدرن و محترمانه ادا شدند ولی به شدت تحقیرآمیز هستند. به شدت خشن و تهدیدکننده هستند و شما اگر دقت کنید لابهلای این کلمات به وضوح صدای کلاغ را میشنوید. یعنی پشت تصویر بلبل صدای کلاغ میشنوید. زیر پوشش زندگی آزاد و فردمحور چه زندگی خشنِ شخصی و سکولار و خودمحورانهای را تئوریزه میکنند و تئوری دادن برای نفی حقیقت و فضیلت، تئوری دادن برای نفی عدالت چگونه وسیلهای شده است برای ورود به بازی قدرت در دنیای معاصر. چه جنگهای خونین و ضد بشری از چه اندیشههای ظاهراً ظریف و انسانی متولد شدند و پشت این ظاهر چه باطنی است؟ چه نظریات و اندیشههایی که اگر هم متفکرنمایانی اینها را نوشتند گویی با پاهایشان نوشتهاند، دستشان بند ظریفکاری بوده است. با همین تئوریهایی که نوشتند با نام آزادی اندیشه و بیان جای خودشان را در دنیا باز کردند منشأ چه جنایتها، آدمکشیها، قصاوت قلبها، قصاوتها، خشونتها و بیعدالتیها در دنیای مدرن و بشر جدید بهاصطلاح شدند. حالا که جایشان را در دنیا باز کردهاند و به حاکمیت رسیدهاند یک سانسور جهانی را حاکم کردند، صدای مخالف را در سراسر دنیا با عنوان تروریزم و بنیادگرایی خفه میکنند و خودشان پشت این لبخندها و سخنرانیها قایم میشوند. ولی این فاصلهی بین ذهن و زبان این دوگانگی بین ذهن و زبان مدت زیادی قابل دوام نیست. یعنی ذهن که سیاه بود با فاصلهی کوتاه یا بلند زبان هم سیاه میشود چنانچه الان دارد میشود. یعنی همان ادبیات دموکراتیک و رونالیستی و تساحلیشان را هم کمکم کنار گذاشتند در دنیا و برخوردهای خشن قهرآمیز میکنند. این سیر انحطاطی که میخواهم عرض کنم و به آن اشاره کنم نقطهی اصلی بحث من این است که این یک شروع بد معرفتی داشته در دنیای جدید و اگر با آنچه که من میگویم موافق باشید نتایج بسیار مهمی آنوقت خواهیم گرفت از این بحث. نکتهی اول در این حوزه این است که در دنیای سرمایهداری لیبرال که امروز بهاصطلاح گفتمان مسلط بر دنیای امروز خودش را میداند و میخواهد که مسلط باشد و یک تکقدرت، یک انحصارگرایی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در دنیا میخواهد ایجاد کند و دارد میکند. در این دنیا اساساً مفاهیمی مثل پیشرفت، تولید علم، عقلانیت، آزادی، حقوق بشر، تولید ثروت، همهی این مفاهیم و ارزشهای مربوط به زندگی با حذف مسیحیت شروع شده. با تفکیک از مسیحیت یعنی دین اروپایی. خارج از آن دین یا در تقابل با آن دین این مفاهیم تعریف و تئوریزه شدند در 3، 4 قرن گذشته. یعنی وقتی میگوییم تفکیک پیشرفت و تولید علم و عقلانیت و آزادی و حقوق بشر و تولید ثروت از دین یعنی سکولاریزه کردن اینها. لذا وقتی در حوزهی نظر این تفکیک از دین یا تقابل با دین انجام شد در حوزهی دولتسازی هم طبیعی است که مفاهیمی مثل حق حاکمیت و حقوق بشر و اینها تعریف غیر دینی پیدا میکند. یعنی شروع علم در اروپا، مدیریت علمی، علمیسازی، عقلانیسازیِ چه حوزهی نظر و معرفت چه حوزهی عمل و مدیریت، همهی اینها توأم با نفی دین یا حذف دین از عرصهی عمومی و بعد از عرصهی معرفت که امروز از عرصهی اخلاق و معنویت انجام شده. اینکه حق داشتند یا نداشتند من اصلاً نمیخواهم داوری کنم، من اصلاً راجع به تضاد با مسیحیت، نه خود مسیحیتی که در اروپا بوده الان در مقام داوری نیستم. ضمن اینکه نظر ما راجع به مسیحیت روشن است. بخصوص مسیحیت کلیسایی و وارد شکافتن آن مسئله من نمیشوم. فقط میخواهم این نکته را عرض کنم که در غرب عِلمانیت یعنی علمی شدن همهچیز با عَلمانیت یعنی سکولاریزه شدنشان یکسان تعریف شد و یکی دانسته شد. به عبارت دیگر علمی شدن مساوی بود با سکولار شدن، غیر دینی شدن. اما در جهان اسلام که مفهوم تئوری حکومت اسلامی، دولت دینی و دولت اسلامی بر اساس این مبنای معرفتی بیرون میآید از همان ابتدا دقیقاً به عکس عمل شده. به عکس آنچه در اروپا اتفاق افتاده. یعنی در جهان اسلام در فرهنگ اسلامی همهی مفاهیم مثل تمدنسازی، پیشرفت، عدالت، حقوق انسان، دولتسازی، تولید علم، تولید ثروت، تولید قدرت، عقلورزی همه بهنام خدا انجام شد در زیر سایهی دین. چه معارف دین چه شریعت اسلامی انجام شد. این یک تفاوت بسیار مهمی است بین این دو نوع مفهوم از جامعهسازی و دولتسازی. ریشهی آن هم در تفاوت بین دو نظام تعلیم و تربیت است. اصلاً خدای اسلام با خدای دین در اروپا یا خدای مسیحیت که دین غرب بود، دوتا خدا از آب درآمد. تفاوت از خداشناسی شروع شد. تفاوت در انسانشناسی است. بنابراین تفاوت در نسبت دین با علم و عقل و حقوق بشر و عدالت و دولتسازی در همهی حوزهها تقریباً وجود دارد. خدای اسلام بر خلاف خدای اروپا و غرب، خدای مسیحیت کلیسایی در تاریکی مجهولات علمی و معضلات عقلی اثبات نشده بود تا با پیشرفت علوم یا عقلورزی بشر کمکم مجبور به عقبنشینی شود و هی آن خدا کوچک و کوچکتر شود و آب برود تا محو شود. خدای اسلام با سوءاستفاده از جهل مردم و در غیاب عقل در غیبت عقل تعریف نشد. بلکه همیشه توأم با عقل بود. از هیچ فرصتی در این مسیر سوءاستفاده نشد برای دینی کردن جامعه یا مؤمن کردن مردم. یک موردی شما شنیدید در تاریخ در روایات است که ابراهیم پسر پیامبر اکرم که کودکی بود از دنیا رفت، همان روز کسوف شد یعنی خورشید گرفت. مردم در مدینه گفتند خورشید گرفت چون ابراهیم پسر پیامبر مرد، یعنی آسمان عزادار شد. ارتباط دادند خورشید گرفتگی را با داغ پیغمبر و مرگ ابراهیم. خب اینجا پیغمبر در این شرایط حتی حاضر نشد همین مقدار سکوت کند که یک همچین سوءتفاهمی بوجود بیاید. اینجا دارد که همان روز پیغمبر(ص) برای مردم صحبت کرد و فرمود که «مردم خورشیدی که امروز گرفت، این خورشیدگرفتگی و کسوف هیچ ارتباطی با مرگ ابراهیم من ندارد» خورشید میگیرد ماه میگیرد، اینها آیات الهی هستند، نماز آیات بخوانید؛ و این ارتباطی با مرگ ابراهیم ندارد. یعنی کمترین سوءاستفادهای از مقدسات، سوءاستفاده از جهل مردم، حتی برای پیشبرد حقیقت صورت نگرفت. پیامبر اسلام و اسلام از همان اول مبنای توحید و دین و عقاید و احکامش را بر جهل مردم قرار نداد. با بال آگاهی باید جلو رفت و این تفاوت بین این دین است و دینی که غرب با آن روبرو بود و مجبور شد برای زندگی کردن برای عقلورزی برای تأمین حقوق بشر در همهی این موارد مجبور بود بین خودش، بین زندگیاش با دین تفکیک کند، جدایی بیندازد و در واقع سکولاریزه کند همهی حوزههای زندگیاش را. اما جهان اسلام هرچه عقول و علوم پیشرفت بیشتری کرد مؤیدات بیشتری برای الهیات اسلامی پیدا شد، نه موارد نقض بیشتری. هیچ تجربهی آزمایشگاهی و عملی اثباتشدهای نقض هیچکدام از مدعیات اصلی اسلامی را اثبات نکرد هیچوقت. لذا ما در جهان اسلام هیچوقت مجبور نشدیم به مثلاً سمبلیک دانستن زبان دین که بگوییم حالا درست است در دین یک گزارههایی است که با کشفیات و عقل ما تضاد دارد. لذا بیاییم بگوییم پس گزارههای دین سمبلیک هستند معنای واقعی ندارند. ما احتیاجی پیدا نکردیم. ما احتیاج پیدا نکردیم که جهان اسلام به تفکیک قلمرو ایمان و دین از قلمرو عقل. اما این احتیاج در غرب پیدا شد. والا نمیتوانستند دین را حفظ کنند مسیحیتشان را حفظ کنند. مجبور بودند بگویند اصلاً حساب دین از عقل جداست. چون اگر قرار باشد بشود از دین دفاع عقلی کرد آنوقت مشکل پیدا میکردند و آنها این مشکل را پیدا کردند. نسبت دین با علم همینطور، نسبت دین با حقوق بشر همینطور، با عدالت همینطور. نسبت دین با دولت و سیاست و حکومت، دین با اقتصاد، دین با حقوق، دین با فرهنگ تا امروز که حتی تفکیک معنویت و اخلاق از دین. یعنی صحبت معنویت سکولار و اخلاق سکولار و غیر دینی هم در غرب مطرح شده. ما در جهان اسلام هیچوقت به این مفاهیم محتاج نشدیم چون هیچوقت در این بنبستها و دامچالهها گرفتار نشدیم. نظام تعلیم و تربیت ما جور دیگری بوده از اساس. بنابراین تئوری دولت و دولتسازی هم در فرهنگ ما جور دیگری از آب درمیآید. و دولت دینی به مفهوم نقض امکان عقلورزی بشر ترجمه نشد در جهان اسلام. چرا ما محتاج نشدیم نه به سمبلیک دانستن زبان دین و نه این بحثهای از این قبیل؟ برای اینکه اسلام نه بر اساس طبیعیات ارسطو الهیاتش را بنا کرده بود، نه با هیئت بطلمیوسی خودش را هیچوقت گره زده بود، نه حقوق بشر را با نفی حق الله و شریعت تعریف کرده بود، نه عدالت را از شریعت تفکیک کرده بودیم، نه در جهان اسلام قرآن و حدیث زمین را مرکز عالم میدانسته هیچوقت، نه کشف قوانین طبیعت را به منزله نفی قدرت خدا نفی خالقیت خدا تعریف کرده بودیم. هیچکدام از اینها در جهان اسلام نبود و همهی اینها در اروپا بود. لذا دین یک چیزی بود در حلقوم و حنجرهی آنها گیر کرده بود. نه میشد فرو داد و نه میشد بالا آورد. لذا مجبور شدند به این گریزها، حاشیه زدن و تغییر ماهیت مفاهیم دینی. شما ببینید همین کشفیاتی که بهنام گالیله و کوپرنیک و سیکوپراهه و کتلر و نیوتن و اینها در قرن 17، 18 مطرح شده و الهیات مسیحی و فرهنگ دینی اروپا را فرو پاشید و متزلزل کرد و همهی اینها با الهام از علوم جدید در جهان اسلام بود، با ترجمه از جهان اسلام بعد از چند قرن بود. همین مفاهیم در جهان اسلام مطرح شده بود. نه فقط بنیاد دین را نلرزانده بود در جهان اسلام بلکه همه بهعنوان مؤیداتی بهعنوان گزارههای قرآنی و روایی مطرح شده بود. یک همچین مشکلی پیش آمده بود. در جهان اسلام متفکرین مسلمان و دانشمندان مسلمان همین حرفها را میزدند کسی از اینها کفر علیالعموم استشمام نمیکرد. آنجا تا ادعا میکردند نظام عمومی مکانیک و ادعای عقلانی دیدن جهان فیزیک میشد در غرب، جهانبینی مسیحی و مذهبی متزلزل میشد. اما در جهان اسلام مفاهیم اسلامی در باب خدا و ماوراء الطبیعه همیشه قابل تبیین عقلی بوده و احتیاجی نه به خشونت داشته نه به تفتیش. شما دادگاههای تفتیش عقاید را در جهان اسلام نمیبینید. حتی در دورهای که شیعه سرکوب میشد یا بعضی گروهها سرکوب میشدند، بیشتر از آنکه بهخاطر جنبهی نظریاش باشد بهخاطر آثار سیاسیای بود که ناشی از مبادی کلامی بود. یعنی بهخاطر اینکه سرکوب کنند و قدرت را از دست ندهند برخورد میکردند. در جهان اسلام این فضا حاکم نبوده مگر در بخشهای خیلی کم و کوچکی. یا فرض بفرمایید اسلام یک تصویر انسانی از خدا هیچوقت ارائه نداده بود که بگوییم خدا یک انسان گنده است. ولی این نوع خداشناسی در دورهی مسیح در غرب واقعاً بود. لذا در یک دورهای در غرب این خدا بهقول اگوس کنت خدای دورهی کودکی بشر بود. بعد از دورهی بلوغ علمی و عقلی بشر این خدا متروکه میشود و باید رهایش کرد و از آن گذشت. یا فرض بکنید بحثهایی که در غرب میشود در حوزهی الهیات که خدا چه نسبتی با عالم دارد و این هیچوقت جواب روشنی پیدا نکرد. تا بعد رسید به اینکه ما باید از مفهوم خدا یک تعبیر دیگری بکنیم، نه بهعنوان توصیفاتی که در دین از آن شده یا در فلسفهی عقلی از آن میشود. یک تعبیر تأویلی از خدا بکنیم. مثل حرفهایی که فوئر باخ میزد و میگفت خدایی وجود ندارد، خدا همان انسان مطلقشده است. انسان مطلقشده. یعنی تعریف غلط از خدا منجر میشود به نفی خدا. اما در جهان اسلام وقتی میپرسیدند از متفکرین اسلامی که خداوند چه نسبتی با این عالم دارد؟ جواب میشنیدند که خدای اسلام در یک گوشهای از عالم پنهان نشده بلکه خدای همهی عالم است، رب العالمین است، با همهی اشیاء نسبت مساوی دارد، همهی اشیاء بدون استثنا مظهر قدرت و علم و حکمت و مشیت او هستند، آینهی جمال و کمال و جلال او هستند و فرقی بین پدیدههایی که ما علتهای طبیعیشان را میدانیم و آنهایی که ما علتهای طبیعیشان را نمیدانیم وجود ندارد. چون یک نکتهای هم باز در آن فرهنگ پیش آمد و آن اینکه اتفاقاتی که در دنیا میافتاد آنهایی که علتش را میدانستند آنجا میگفتند احتیاجی به تبیین دینی ندارد. دقت میکنید؟ هر جا که علت طبیعی یک اتفاق را نمیدانستند آنجا پای خدا را پیش میکشیدند. چون علتش را نمیدانستند میگفتند این کار خداست. در فرهنگ اسلامی شما چه آنهایی که علتش را میدانید چه آن هایی که علتش را نمیدانید، چه اتفافات پنهان و چه اتفافات آشکار، چه در عالم طبیعت چه عوالم ماوراء الطبیعی همهاش کار خداست. اینجور نیست که آن جاهایی که ما جاهل هستیم پای خدا را به میان میکشیم. مثلاً وقتی نمیدانیم چرا باران میآید بگوییم کار خداست ولی وقتی فهمیدیم مکانیزم بارش و تولید باران چیست آنوقت بگوییم خب دیگر احتیاجی به تفسیر دینی و الهی نداریم، دیگر تفسیر علمی داریم. در آنجا تفسیر علمی و تفسیر دینی در برابر هم بود. در فرهنگ اسلامی تفسیر علمی و تفسیر دینی هر دو توأمان ممکن است و باید هم باشد. ما از همهچیز میتوانیم تفسیر علمی داشته باشیم و در عین حال تفسیر دینی و ماورای طبیعی و الهی داشته باشیم. اینها با هم منافاتی ندارند. جهان با همهی علل و اسباب طبیعی و فوق طبیعیاش چه معلوم باشد برای ما و چه مجهول باشد وابسته به اوست. فرض بفرمایید در نظام تعلیم و تربیت ما مشکل نسبت خدا با زمان و مکان خیلی راحت با آیات و روایات حل میشود. اما در نظام تعلیم و تربیت آنها همیشه این مشکل وجود داشت که خدا با زمان و مکان چه نسبتی دارد؟ در فرهنگ ما روشن بود که خدا بر زمان و مکان مقدم است. همهچیز فیض اوست. یا فرض بفرمایید اینکه نظام آفرینش الهی چه نسبتی دارد با نظریهی علیت؟ این سؤال در فرهنگ مسیحی اروپایی هیچوقت درست حل نشد. در فرهنگ نظام تعلیم و تربیت ما این خیلی راحت حل شد. یعنی خدا در ردیف علل طبیعی نیست تا اگر شما علت طبیعی پدیدهای را کشف کردید خدا انکار شود. بلکه جهان با همهی علتها و معلولهایش، مکشوفات بشر و خود بشر یکسره کار خداوند است. خدا نه علت نخستین به معنای طبیعی است تا استثنایی باشد بر قاعدهی علیت نه خودش علت خودش است، نه میتوانی بگویی چرا خودش علت ندارد؟ نه خودش علت خودش است تا فرض علت نخستین از درون آن تناقض بیرون بیاید. اصلاً خدا معلول نیست تا محتاج علت باشد. اینهایی که من دارم میگویم فقط مثال است برای اینکه شما بدانید دو نوع نظام فرهنگی فکری، دو نوع نظام تعلیم و تربیت بوده و اگر از درون آن دو نوع دولت بیرون میآید، از درون یکی دولت سکولار دولت معقول است و از درون یکی دولت اسلامی و دینی در میآید اینها ریشههایش در کجاست. که حالا من خستهتان نمیکنم 5، 6 تا نمونهی دیگر یادداشت کرده بودم به شما بگویم میترسم خسته شوید. فقط اجمالی عرض کنم و عبور کنم از این. نتیجهای که اینجا میخواهم بگیرم از این بند اول این است که مسئلهی عقلانی بودن یا نبودن دین، مسئلهی زبان دین، انتظار از دین، تفکیک دین از علم، تفکیک دین از عقل، تفکیک دین از دولت و سیاست، معنای گزارههای دینی، بیمعنی دیدن گزارههای دینی، یا تفکیک دین از اقتصاد و حقوق بشر به معنی سکولاریزه کردن غیر دینی کرده همهی ارزشهای نظری و عملی از اینجاها آب میخورد. برای اینکه کلیگویی نکرده باشم چون این حرفها را بهطور کلی بارها شاید شنیدید که نظام فرهنگی و نظام فکری ما با اینها تفاوت دارد، آن دینی است و اینها دینی نیست و اینها. یک مثال مشخص آکادمیک من میزنم که ببینید چطور از یک نظریه در باب دین و معرفت یک نظریهای در باب دولتسازی و بهطور خاص اقتصاد بیرون میآید. این مثال را خیلی دوستان دقت بکنند. شما میدانید یک نظریهی معرفتی در غرب مطرح بوده و هست و در قرن 19 به اوج خودش رسید با نام پوزیتیویزم، درست است؟ که به نام تحصلی یا تحققی یا تجربهگرایی افراطی بهاصطلاح، به اسمهای مختلفی ترجمه شد. این در حوزهی معرفت مطرح شد. در حوزهی علم و معرفتشناسی و اینها مطرح شد. ادعای هستهایاش هم این بود که ما نه وحی را نه شهود را و نه حتی عقل را منبع معرفت نمیدانیم. معرفت مستقل و معتبر. یک چیز معرفتبخش است و آن تجربه است و بهطور خاص هم نظر به تجربهی حسی داشتند. آنچه که تجربه تأیید کند علمی است. آنکه محسوس باشد، قابل تبدیل به کمیت ریاضی باشد، قابل کمیسازی باشد این علمی است یعنی خرافه نیست یعنی واقعی است. هرچه که فراتر از این باشد غیر علمی باشد معرفت نیست. لذا فلسفه، کلام، اخلاق، وحی، دین، همهی اینها مفاهیم غیر علمی بودند در این دیدگاه. بعد یک عدهای جلوتر آمدند و گفتند نه تأیید تجربی لازم نیست. همین که امکان رد تجربیاش باشد کافی است. کمی کوتاه آمدند و تعدیلش کردند. بعد که کل زیربنایش را خودشان زدند و نفیاش کردند. این دیدگاه خب یک مبنای مهمی در حوزهی معرفتشناسی علم است. یک نظریه است در این حوزه. از درون این یک نظریهی خاص اخلاقی بیرون آمد یعنی تأثیر معرفت در اخلاق. از درون آن یک نظریات خاص حقوقی بیرون آمد. از درون این و بر همین مبنا نظریات سیاسی در فلسفهی سیاسی بیرون آمده، دولتسازی. از درون همین مبنا نظریهی اقتصادی بیرون آمده. کسانی که ارتباط این چیزها را با هم نمیفهمند خیال میکنند آنهایی که میگویند اقتصاد علمی واقعاً چیزی به این نام وجود دارد با قطع نظر همهی این مبانی که من عرض کردم. مثلاً همین پوزیتیویزم مکتب اتریش حلقهی وین اینها در قرن 19 آمدند پوزیتیویزم منطقهای را تئوریزه کردند همین توضیحی که الان دادم. در قرن 20 با فاصلهی چند دهه همین مبنا در قرن 20 و الان از درونش چیزی بیرون آمد بهنام اقتصاد پوزیتیویستی، اقتصاد علمی که همان اقتصادهایی که از درون آن دعوت به اخلاق و عدالت و بحثهای ایدوئولوژیک میشود اینها اقتصادهای غیر علمی است، اقتصاد علمی اقتصاد پوزیتیویستی است معطوف به همین مبانی خاصی که عرض کردم و الان بیشتر اشاره میکنم. آمدند از درون این این را تئوریزه کردند پسوند علمی به آن دادند به همه غالب کردند. مبنایش هم نفی متافیزیک، نفی اخلاق، نفی عقلگرایی، نفی انسان، نفی محبت و برادری و اخلاق، نفی برادری و اصالت دادن به منافع طبقات خاص. از درون آن این چیزها بیرون آمد. شاید در ابتدا کسی نمیتوانست پیشبینی کند که بهطور پراکنده یک کسانی آمدند یک تئوریهایی در حوزهی معرفت و علم دادند، چطور از درون آن یک همچین اقتصاد سرمایهداری ظالمانهای بعداً بیرون میآید به اسم اقتصاد علمی. اما اگر کسی از بالا نگاه ماهوارهای بهاصطلاح بکند یعنی جزء جزء نگاه نکند و کل این پروژه را روی هم ببیند، از بالا از ارتفاع نگاه کنی چه چیزی میبینی؟ اگر از پایین نگاه کنی میگویی کشفیات علمی است. تکه تکه هر کسی آمده یک نظریه داده است. اما اگر کسی از ارتفاع نکند یعنی بعد از یک قرن نگاه کنید به این حادثه آن وقت چه چیزی میبینید؟ میبینید درست است که هر کسی جدا آمده در این جورچین در این پازل یک چیزهایی تکه تکه گذاشته اما اینها کنار یکدیگر که قرار گرفت از درون آن دنیای فعلی بیرون آمد. فرض کنید در حوزهی معرفتشناسی تجربی مثلاً ماخ میآید یک بخشی یک نظریهای میدهد یک بخشی از آن را میسازد. در فلسفهی تحلیلی مور میآید یک بخش دیگرش را میسازد. راسل و وایت هد میآیند در فلسفه یک بخش دیگری از این پازل را درست میکنند. وینگنشتاین و اشلیپ و دیگران هم میآیند یک بخشهای دیگرش را درست میکنند. یک مرتبه میبینید یک منظومهی فکری ماتریالیستیِ سطحیِ خشنیِ درست شده به فاصلهی چند دهه و از درون آن یک نظام اقتصادی و یک نوع مفهوم تئوریسازی برای دولت بیرون آمده با فاصلهی چند دهه و اینها هم آمدند تئوریزهاش کردند. آنوقت یک همچین اقتصادی را با پسوند علمی، توسعهیافتگی و این چیزها هم به حاکمیتها غالب میکنند هم به الیت و روشنفکران دیکته میکنند ماها هم که خیلیهایمان بیچارهها دیکتهپذیر هستیم و خرافات را با پسوند علمی راحت میپذیریم. اما مبنایش چه بود؟ یک اقتصادی که مبتنی است بر یک سری گزارههای معرفتی فلسفی و معرفتشناسی خاص. اول گفتند معرفت علمی این است، بعد گفتند بنابراین مدیریت علمی این است و بعد هم گفتند پس اقتصاد علمی این است بعد هم گفتند بعد دولت علمی این است. ما هم همه قبول کردیم. اینها اتفاقاتی است که در روز روشن جلوی چشم ما افتاده در دههها و یکی دو قرن اخیر و دستهی سوم و چهارم کشورهای اسلامی هم مانداب و فاضلابش جاری شده و مسلط هم شده در خیلی از حوزهها. یک نکتهای را باید بدانید در نسبت دولتسازی با تعلیم و تربیت. اینی که دارم میگویم گزارهی بسیار مهمی است و خیلیها منکر آن هستند یا در مورد آن سکوت کردند. هر رژیم اقتصادی، هر رژیم اقتصادی یا سیاسی خاصی بر یک رژیم اخلاقی یا حقوقی خاصی بنا شده. شما راجع به هیچ نوع رژیم اقتصادی یا سیاسی نمیتوانی داوری کنی الا اینکه بدانی مبنایش چه رژیم حقوقی یا رژیم اخلاقی است. و آنها مبتنی است بر یک رژیم معرفتی یعنی ببینید چه مبانی معرفتیای دارند در چه حوزهای. اینها را باید روی همدیگر بررسی کرد. هر رژیم اقتصادی یا سیاسی مبتنی بر یک تعریف خاصی از انسان، یک تعریف و تفسیر خاصی از سعادت انسان حتی بر یک الهیات خاصی بنا شده. یعنی هر اقتصاد و سیاست و حقوقی با هر نوع الهیات معرفتشناسی با هر نوع نظام تعلیم و تربیتی نمیسازد. اینها هر کدام با یکی میسازد. این مسئلهی مهمی است و لذا از همینجا است که دولتها، اقتصادها، سیاستها و فرهنگها را میشود به اخلاقی و غیر اخلاقی تقسیم کرد. میشود به عادلانه یا غیر عادلانه و دینی یا غیر دینی یا انسانی و غیر انسانی تقسیم کرد. اقتصاد و دولتی که فقط بر اساس اصالت فایده، اصالت لذت، اصالت تجربهی حسی بنا شده باشد با اقتصاد و دولتی که بر اساس اصالت حق و حقوق، اصالت معنا و کمال و انسانیت بنا شده باشد اینها با هم متفاوت و متضاد هستند. هر دوی آنها دنبال رفع مشکل گرسنگی، بیکاری و تورم و ارتقاء سطح رفاه و اشتغال هستند. هر دویشان از روشهای استقرایی و تجربه استفاده میکنند. هر دویشان با آمار و گزارههای علمی و فرمولهای ریاضی کار میکنند اما واقعاً دنبال ساختن دو نوع جامعه هستند. اینها دو تیپ دولت است. بر دو نوع انسانشناسی و الهیات بنا شده است. دنبال دو سیستم ارزشی هستند. البته خیلی جاها در روشها هم مشترک هستند و در نتیجههای محسوس هم گاهی مشترک هستند. در آن فرهنگ اگر مذهب و اخلاق را هم میپذیرند حتی آنها را هم ذیل ارزشهای سرمایهداری میپذیرند و آنجا اینطور معنا میکنند که میشود همین مذهب فردی و اخلاق خصوصی. یعنی مذهب و اخلاقی که تابع آن دکترین باشد در خدمت همان مفاهیم سکولار باشد ولو دین باشد. دین در خدمت آن مفاهیم باشد. خب این نکتهی اول بود که نکتهی مهمی است. البته اینها مسائل نظری است ولی در عمل همیشه اتفاقات دیگری میافتد برای اینکه جامعه و طبیعت و تاریخ دار تضاهم است بهاصطلاح. یعنی تئوری روی کاغد یا کلمات در مقام تدریس و سخنرانی تا وقتی که بخواهد به برنامهی درون جامعه تبدیل بشود و عملی بشود هزارتا چرخ میخورد. اما تفاوت نظری بین دولتها یعنی تقسیم دولتها، اقتصادها و فرهنگها با پسوندهای مختلف را اینجا من خواستم اینجا عرض کنم که به چه معنا معقول است. چون اقتصاد و سیاست جزو علوم انسانی هستند بنابراین بر یک تعریف خاصی از انسان و انسانشناسی خاصی بنا شدهاند. این یک نکته. پس نتیجهای که از این نکتهی اول میخواستم بگیرم این است، مثال عینی هم زدم که نگویید کلیبافی کردید و موعظه کردید. مثال عینی مشخص زدم از بحثهای زندهی آکادمیک که همین امروز در دنیا در دانشگاههای دنیا و در عرصهی خارجی مدیریت جوامع در دنیا همین الان برقرار است. یک مثال کاملاً مشخص عینی زدم که مسئله روشن بشود و بفهمیم که وقتی ار اقتصاد نئولیبرال صحبت میکنیم مبنایش مبنای نظری دارد. مبنای نظریاش این بوده که کل گزارههای دینی، گزارههای اخلاقی و حقوقی بسیار مهمی اینها همه بیمعنی است. این حرفی است که پوزیتیوستها میزدند در قرن 19. یعنی شما تا بسیاری از حقایق و گزارههای اخلاقی و دینی را و انسانی را بیمعنی یا یاوه یا مضخرف ندانی از درون آن یک همچین سیستم با فاصلههای طبقاتی و توجیههای ظالمانه بیرون نمیآید. اینها و آنها با همدیگر مربوط هستند. اینها کلاً گزارههای دینی – اخلاقی و حقوقی را غیر علمی میدانند در حالی که خودشان غیر انسانی هستند. علمی هم نیستند بلکه علم را در خدمت ایدئولوژی سرمایهداری استخدام کردهاند. نتیجهای که من از بند اول عرایضم میگیرم این است: ما باید ـ یعنی شما باید، از ما که گذشت ـ شما و نسل شما باید جرئت اندیشیدن پیدا کنید. باید هم دانش و هم جرئت آن را پیدا کنید تا بتوانید هر کدام در هر رشتهای که هستید مسلمانانه در آن حوزه فکر کنید. مسلمانانه اقتصاد بنویسید، مسلمانانه سیاست بنویسید، مسلمانانه حقوق بنویسید. معنای مسلمانانه نوشتن این نیست که لعاب مذهبی به این حرفها بزنیم. معنایش این است که بفهمیم مبنای نظری هر نظریهی اقتصادی چه مبنای اخلاقی دارد. فلان نظریهی حقوقی چه مبنای معرفتشناسی دارد. فلان نظریهی سیاسی در حوزهی دولتسازی و فلسفهی سیاسی چه مبنای معرفتی دارد یا مبنای اخلاقی دارد. ارتباط اینها را با یکدیگر بفهمیم. پسوند اسلامی و غیر اسلامی آوردن برای علوم انسانی یا برای دولت همینجاها معلوم میشود. کسانی که میگویند مفهوم دولت ذاتاً سکولار است. مفهوم علم ذاتاً سکولار است دینی و غیر دینی ندارد که پسوند اسلامی و غیر اسلامی بزنیم. اینها یا جهل است یا تجاهل و روشن است که چرا میگویند این پسوندها را نیاورید برای اینکه اینها را ذاتاً اینطور تعریف میکنند و همان سبکی که در جهان اروپایی مسیحی تعریف شد. ما باید بگوییم اصلاً مبنای تعلیم و تربیت ما با شما فرق میکند. ما برای چیدن خیلی از میوههایی که شما مجبور شدید سر دین را ببرید زیر پایتان بگذارید تا دستتان به آن میوهها برسد ما مجبور به این انتخاب اصلاً نبودیم و نیستیم و خود دین ما را به این سمت برده و میبرد. دینی که اسلام توجه دارد به آن. ما باید دگمها بشکنیم، شجاعت اندیشیدن داشته باشیم و نگذاریم همهچیز را به ما دیکته کنند. همهچیز را متعصبانه البته نباید نفی و رد کرد. باید آگاهانه برخورد انتقادی داشت. اصلاً به شما بگویم اینها هی پسوند علمی علمی میآورند، این متد علمی را اصلاً خودشان زودتر از بقیه زیر سؤال بردند. کارن آپ که جزو بزرگان حلقهی پوزیتیویسم است که اینها میگفتند معنیداری یعنی تجربی بودن. خود این آقا جزو اولین کسانی بود که میگفت گزارههای تجربی که بهاصطلاح معیار علم ما میدانیم خود اینها گزارهةآی کاملاً فردی و خصوصی هستند. نمیتوانند گزارههای بنیادین باشند. یا فرض بفرمایید مفهوم علمی بودن فلان اقتصاد غیر علمی بودن فلان اقتصاد اینها همه مبنای پوزیتیوستی است که گرفتار دور و تسلسل است. پوپر یک تعبیری دارد میگوید، پوپر میدانید مارکسیست بود، مارکسیست تواب. توبه کرد و رفت جزو مبلغین تقریباً دورهگرد ژورنالیستی نظام لیبرال سرمایهداری شد. ایشان خودش این تعبیر دارد که میگفت رهایی از غیر پیشداوری اصلاً ممکن نیست. اگر هم ممکن باشد رسیدن به نتیجهی عینی را تضمین نمیکند. بنابراین خود این آقایان که مدعیان علمی بودن و غیرعلمی بودن هستند خودشان از این نظریات کوتاه آمدند و بخشی از آن را کنار گذاشتند. بعد یک عدهای اینجا کاسههای داغتر از آش هستند و آنها را یک ادامه میدهند و بحث میکنند. نکتهی دومی که خواستم اشاره کنم به دوستان که در ادامهی همان بحث است و در حوزهی دولتسازی بسیار مسئلهی مهمی است این است که... این را من مبتنی میکنم به همان نکتهی اول. عرض کردم وقتی میگویند تفکر علمی، متد علمی، مدیریت علمی و بعد میگوید اقتصاد علمی و از آن میپرسیم اقتصاد علمی چیست؟ توصیفهایی که میکنند دقیقاً میبینید یک اقتصاد غیر انسانی، یک اقتصاد قارونی، اقتصاد سرمایهدار سکولاریستی مبتنی بر تبعیض و فاصلههای طبقاتی، مبتنی بر نفی توحید و عدالت و معاد، مبتنی بر نفی معاد نفی برادری، به اینها میگویند اقتصاد علمی. به تعبیر قرآن منکم من یرید الدنیا، یعنی اصالت دادن مطلق به دنیا. اسم این میشود اقتصاد علمی. خب این رویکردی است که اصلاً دغدغهی نسبت مکانیزم بازار با عدالت را ندارد. چرا ندارد؟ نسبت بازار یا اقتصاد با اخلاق چه نسبتی است؟ اصلاً برایش مهم نیست این حرفها. چرا نیست؟ چرا اینها میگویند عدالت یک مفهوم غیر قابل تصدیق است؟ یک مفهوم غیر علمی است؟ یک مفهوم متافیزیکی است لذا بیمعنای است؟ اینها در حوزهی معرفتشناسی تمام این مفاهیم مثل عدالت، اخلاق، فضیلت، حقیقت و همهی اینها را گفتند چون اینها حسی و تجربی نیستند یاوه و بیمعنی هستند. طبیعی است که از درون یک همچین مبنای فکری چه نظام تعلیم و تربیتی بیرون میآید و از درون آن چه نوع سیستم دولتسازی و چه نوع اقتصادی بیرون میآید. اقتصادی که اینها از آن بحث میکنند مالکیت و حقوق خصوصی یک طبقهی خاص با قطع نظر از حدود اخلاقی و شرعی و انسانی آن. از همهچیز قدسیتزدایی به قول خودشان اسطورهزدایی میکنند تا برای همین منافع خصوصی فرد آن هم فرد سرمایهدار سفیدپوست غربی که ترجیحاً مرد هم باشد برای او قداستتراشی بکنند. از همهچیز قداستزدایی کردند اسطورهزدایی بهقول خودشان تا برای این اسطوره ایجاد اسطوره کنند و قداست ایجاد کنند. و این کار را الان کردند. تا منتهای منظقیاش حتی منتهی غیر منظقیاش هم پیش رفتند و باز هم خواهند رفت. شما از نظریهی دست نامرئی آدام اسمیت در اقتصاد کلاسیک سرمایهداری بگیرید بیایید جلو تا نظریهی نظم خودجوش کاتالاکسی برای این فردریش پنهایت که نظریهپردازهای جدید نظام لیبرال سرمایهداری غرب هستند. شما همهجا این سلسهی فکری را تعقیب کنید یک حرف است. یعنی اینها میگفتند ما خیر عمومی نداریم خیر خصوصی داریم. منافع خصوصی مهم هستند. بعد میگفتند سر جمع خیرات خصوصی میشود خیر عمومی. یعنی شما برای خیر عمومی عدالت اجتماعی نمیخواهد برنامه بریزید. هر کسی مثل یک حیوان فقط دنبال منافع خودش باشد بدون حد اخلاقی و شرعی و حقوقی، این را آزاد بگذارید فقط دولت فقط حافظ نظم و امنیت این باشد. هر کسی اگر مثل یک حیوانی دنبال منافع خودش باشد سر جمع این حیوانات منافع عامه تأمین میشود. اگر هر کسی فقط منفعت خاصهی خودش را تعقیب کند بگوید دیگران به من چه، دیگران هم با او حرف بزنند بگوید به تو چه، اگر هر کسی دنبال منفعت خاصهی باشد نتیجهاش چه میشود؟ اگر هر حیوانی دنبال علوفهی خودش باشد نتیجهاش این میشود که منافع عامه برای همه تأمین میشود. این مبنای اصلی فلسفی اینها است اصلاً. اصلاً فلسفهی انسانشناسی اینها، اخلاقشان، حقوقشان، دولتسازیشان، مفهوم دولتسازیشان، مفهوم اقتصاد علمیشان همه بر همین اساس بنا شده. اینجور شروع شده. مجموع خیر خصوصی همان خیر عام است. یعنی حاصل آن این میشود. اصلاً خیلیهایشان این تعبیر را دارند میگویند شما چرا هی به اسم اخلاق و اینها با رذائل فردی مبارزه میکنید؟ میگویید حرص بد است، دنیاپرستی بد است؟ خسیس نباش؟ چرا اینها را میگویید؟ آخر اگر ما حرص نزنیم و خسیس نباشیم پیشرفت میکنیم؟ اقتصاد جلو میرود؟ اینهایی که میگویم عین حرفهایشان است و نسبتهایی نیست که من به آنها بدهم. در متون اصلی کلاسیکشان این حرفها وجود دارد. عین عبارتشان این است که میگویند حاصل جمع رذائل فردی میشود فضیلت جمعی. میگوید شما با رذائل فردی نباید مبارزه کنید چون حاصلجمع همین رذائل فردی، همین اخلاق سرمایهداری یعنی من محور عالم هستم، اصالت من، اصالت فرد، تجربهی من، لذت من، سود من، منافع من، ارادهی من، ارادهی آزاد من بدون هیچ تحمیلی از جانب شرع و اخلاق و حدود و حقوق و اینها. حتی دولت و نظام هم نباید مزاحم من بشود. دولت حداقلی. دولت نیممالیستی. او باید حافظ منافع من باشد. باید مواظب منافع من باشد. این تفکر در برابرش یک قطب افراطی دیگری هم وجود دارد که دولت ماکسیمالیستی از نوع دولتهای مارکسیستی و فاشیستی و اینها. هر دوی آن غلط است. باید دید حد تعادل انسانی آن کجاست. دولتها به چه حق و در چه حوزههایی حق دخالت یا وظیفهی دخالت دارند؟ و چقدر و چهجور و در چه حوزههایی نباید دخالت بکنند؟ نظارت فقط بکنند. در چه حوزههایی حتی نظارت هم نباید بکنند؟ و بگذارند به عهدهی تصمیمات فردیِ آزادِ بشری خود مردم که آنها راهحل فرهنگی دارند نه راحل پلیس و قانون و حکومتی. تفکیک اینها کجاها چه راهحلی دارد؟ خب این تفکیکها در دنیای بشر جدید نشده. متأسفانه مسلمانها چند قرن است خوابیدهاند. صدای خر و پفشان بلند است اصلاً راجع به این مسائل فکر نمیکنند. در حالی که مبانی روشنی برای این تمایزها وجود دارد در قرآن و سنت. با عقل و تجربهی بشری باید برویم به سراغ این منابع و شروع کنیم اینها را بازتولید کنیم و این تفکیکها را صورت بدهیم. از درون این منجلاب که یک طرف آن باتلاق است یک طرفش مرداب است و یک طرف آن گرداب است باید خودمان را نجات دهیم. اینها مسائلی هستند که روی زمین مانده. ما باید بفهمیم که آیا واقعاً این حرف چطور مبنای این تمدن مدرن قرار دادهاند که مجموع رذائل فردی همان فضیلت جمعی است. تمدن دینی، دولتسازی دینی یا جامعهسازی دینی معنایش این است که اتفاقاً مجموع فضائل فردی با فضیلت جمعی منافات ندارد و تقویت میکند. یعنی میشود پیشرفت داشت توأم با اخلاق و تلفیق دنیا و آخرت با روشی که اسلام گفت. روشی که نه با مسیحیت موجود یا مسیحیت قرون وسطایی و نه در هیچیک از ادیان دیگر موجود و نه در هیچیک از مکاتب و ایدوئولوژیهای بشری به این شفافیت و تعادل تبیین نشده. منتها ما خودمان غافل هستیم و راجع به این مسئله نه فکر میکنیم نه مطالعه و نه درست بلد هستیم حرف بزنیم. این وضعیت که آنچه که اقتصاد فردی حاکم بر قرارداد اینها از آن تعبیر کردند علیرغم شعارهای قشنگی که دادند، حالا کمکم معلوم میشود کاری به غیر عام ندارد. حتی نه به فضیلت جمعی و نه به فضیلت فردی کاری ندارد. سر اینکه اینها هر نوع نظارت عدالتخواهانهای را اسمش را فضولی میگذارند و تحت عنوان دفاع از جامعهی مدنی یا بخش خصوصی هر نوع شعار عدالتخواهانهای را در تقابل با آزادی، در تقابل با فردانیت تعریف میکنند علتش همین است. اگرنه در اسلام ما حریم فردی و حریم خصوصی داریم. آزادی فردی داریم. مالکیت خصوصی محترم است و در عین حال اینها در ذیل رذیلت تعریف نمیشوند در برابر فضیلت و عدالت. خیر خصوصی در برابر خیر عمومی تعریف نمیشود. اینها با هم و در کنار هم در یک پروژهی جامع تعریف میشود. بهقول ما طلبهها این دکترین فرایند بازار آزادی که اینها میگویند با مسئلهی عدالتخواهی نسبت عدم و ملکه دارد. نسبت عدم و ملکه دارد یعنی اصلاً قابل توصیف به آن نیست. نه اینکه قابل توصیف به عدالت هست ولی عادلانه نیست. میگوید اصلاً ربطی ندارد و نباید آن را با این مسئله سنجید. عادلانه و غیر عادلانه میگویند در این تفسیر از دولت و بازار و اقتصاد و اینها معنا ندارد برای اینکه در این دیدگاه منتجهی ساز و کار بازار و اقتصاد اصلاً آگاهانه تلقی نمیشود میگویند خودجوش و آگاهانه است. خب وقتی شعور و اخلاق و ارادهای بر یک چنین اقتصادی و جامعهای حاکم نباشد طبیعی است که غایت انسانی هم در کار نیست. اینها کل جامعه را به شکل بازار میبینند، بازار را هم به شکل یک جنگل خودرو میبینند و همان انتخاب اصلح داروین. یعنی اگر کسی بپرسد آقا نظریهی اینها ترازوی اینها در حوزهی دولتسازی و جامعهسازی چیست، اعم از سیاست و اقتصاد و فرهنگ، من عرض میکنم یک نوع داروینیزم است. داروین چه میگفت؟ نظریهی انتخاب اصلح داروین چه بود؟ قویها میمانند و ضعیفها مستحق نابودی هستند. قویها لیاقت بقا دارند و ضعفا هم مردند که مردند. این بقا اصلح هم که میگوید اصلح اخلاقی نیست. منظورش از اصلح اقوا است یعنی قویتر. نه اینکه شایستهتر. شایستگی به مفهوم قویتر بودن است. اینها با هر نوع قاعدهپذیری به حق و تکلیف تن دادن را یک جور بردگی میدانند، اسمش را یک جور نظام بستهی ایدوئولوژیک میگذارند. لذا نه بازار و نه دولت عملاً در این تفکر بازخواست نمیشود دولت هم در خدمت سرمایهداری خواهد بود، مسئولیت هم ندارند. این هم نکتهی بعدی بود که خواستم عرض کنم. جمعبندی که از این بخش میکنم که بخش آخر عرایضم است این است. حالا اگر فرصت بود و دوستان سؤالی داشتند من در خدمتتان هستم. نکتهای که از این بخش دوم یعنی بخش آخر عرایضم میگیرم در چند دقیقه جمعبندی میکنم دوستان توجه کنید این است: که هیچ تبقی الهی از عدالت در این تفکر وجود ندارد. اگر هم میبینید اینها گاهی اقدامات ظاهراً عدالتخواهانهای را در حوزهی دولتسازی و اقتصاد و مدیریت و اینها به آن اشاره میکنند از نوع آن تعادل طبیعی عرضه و تقاضا طبق تعریف مارجینالیستها و اینهاست. با دغدغهی حقوق بشری و عدالتخواهی دینی اخلاقی نیست. مثلاً یک کارهای جزئی مثل اصلاحات پولی و مالی برای اینکه نرخ تورم پایین بیاید کسر بودجه کم بشود،نرخ واحد ارز و اینها. این کارها را هم که میکنند بر اساس دکترین عدالتخواهی در آن تفکر نمیکنند. آن کارها را با انگیزههای منفعتطلبانه انجام میدهند نه با انگیزههای عدالتخواهانه. مثلاً نظریهی دولت رفاه. که یعنی تورهای ایمنی برای فقرا ایجاد بکنیم در جامعهی سرمایهداری. این از باب دغدغهی انسانی و اخلاقی و حقوق بشر و اینها نبود. برای چه این کار را کردند؟ در نظام سرمایهداری چرا میگویند یک تور ایمنی هم بیندازیم بهعنوان بیمههای بیکاری و کار و اینها برای طبقات پایین؟ برای اینکه طبقههای پایین شورش نکنند همین. نه برای اینکه او انسان است تو هم انسان هستی. بین انسان فقیر و انسان مرفه نباید فاصلهای وجود داشته باشد. نه از باب اینکه فرهنگ توحیدی میگوید شما مبدأ الهی دارید، غایت الهی دارید، معادی در پیش است، نبوت، خداوند با بشر سخن گفته است، این ارزشهای اخلاقی و عدالتخواهانه معنا دارند، مضخرف و یاوه نیستند آنطور که شما میگویید. چون گزارهی حسی نیستند پس بیمعنی هستند. اصلاً بر این اساسها این حرفها نیست. اگر نظریهی دولت رفاه و تور ایمنی برای فقرا پهن میشود برای جلوگیری از ایجاد ارتش فقرا و اپوزیسیون گرسنهها و بیکارها است. از ترس آنهاست. بهعنوان یک ارزش الهی و انسانی بهعنوان اینکه آن برادر من است و خواهر من و در فرهنگ اسلام نمیتواند آدم سیر باشد در حالی که خواهر و برادرش گرسنه است. نمیتواند آدم پوشیده باشد در حالی که خواهر و برادرش برهنه هستند. در فرهنگ اسلام همهی آحاد بشر برادر و خواهر ما هستند. اینها دو تفکر است. اینها به این حرفها میگویند اقتصاد غیر علمی، ایدوئولوی، شعار. اینها شعار است آقا، اینها حرفهای دوران سنت است، ایدوئولوژیک است. چه مدرن است؟ چه علمی است؟ چه امروزی است؟ همین که این آقایان میگویند یعنی منفعت خصوصی. اگر به دیگران هم کمکی میکند از باب کمک به خودت است نه به او. سوبسید هم که در آن فرهنگ مطرح میشود باز بر این اساس است. فرق میکند با سوبسید در این فرهنگ. افزایش تولید، بالا بردن نرخ چه، در آن فرهنگ در این فرهنگ هر دویش وجود دارد. ایجاد اشتغال، مبارزه با فقر، تبعیض. در هر دو فرهنگ ممکن است باشد ولی با دو استدلال و دو هدف و لذا با دو روش تعقیب میشود. اینها ارزش اصلی برایشان نیست. البته از این طرف دوباره تأکید میکنم اقتصاد دولتی، دین دولتی، اخلاق دولتی به سبک سوسیالیستها و فاشیستها اینها هم قطعاً مشکل دارد و ضد بشری است و خطرناک است. اینها هم امتحانش را پس داده است. ما باید به یک حد تعادلی برسیم و درست به روش اسلامی و عقلانی بتوانیم اینها را تفکیک کنیم که در فرایند توسعه یا دولتسازی اگر امری انسانی است باید به درد انسان بخورد. هم غرایض و نیازهای طبیعیاش را ببیند هم نیازهای رشد عقلی و معنوی و انسانیاش را ببیند. در این حوزه متأسفانه هم لیبرال سرمایهداری، هم نظام سوسیالیستی و فاشیستها همه امتحانشان را دادند. یعنی مدرنیته در هر سه شکل خودش امتحان خودش را در قرن 19 و 20 داده تا به امروز. امروز اگر کسانی مدعی هستند باید بتوانند تئوریسازی کنند برای دولت جدیدی با استفاده از تجربههای منفی و مثبت آنها بر اساس مبانی خودمان. سؤال اصلی همین است که اینها به ارزش، به خیر، عدالت، حقوق بشر، حقیقت، مصلحت، سپهر عمومی، سپهر خصوصی، به انسان اصلاً از چه منظری نگاه میکنیم و آنها از چه منظری نگاه میکنند که اسمش را علمی میگذارند در حالی که انسانی نیست علمی هم نیست. به این سؤالات باید جواب داده شود. اقتصاد هدف است یا وسیله؟ اگر وسیله است برای چه هدفی است؟ آیا در خدمت همهی بشریت باید باشد یا در خدمت طبقات خاصی یا ملتهای خاصی؟ به این سؤالاتی که من عرض کردم، اقتصاد اسلامی و اقتصاد قارونی و لیبرالیستی به این پرسشها پاسخهایشان یکسان نیست، پاسخهایشان متضاد است.
متأسفانه همین فرهنگ را دارند بهعنوان ارزشهای انسانی و بشری، ارزشهای عام در دنیا دارند به همه غالب میکنند. و ارزشهایی که غیر از اینها باشد از جمله ارزشهای اسلامی را بهعنوان امور خرافیو تاریخ گذشته که میگویند اینها منشأ خشونت است، منشأ عقبماندگی است اینطور خرد میکنند و جالب است در این سلطهی جهانی که دارند برای خودشان تعریف میکنند، شما نمونهاش را دارید در مسائل هستهای دارید میبینید. یک سلطهی انحضاری جهانی. در همهی مسائل علمی و تکنولوژی بهخصوص سطوح بالای تکنولوژی این همچین انحصاری وجود دارد. حتی در دنیا برای خودشان اپوزوسیون قانونی هم در برابر خودشان حاضر نیستند بپذیرند و قبول ندارند.
هشتگهای موضوعی